Cart

باتوجه به اینکه ساختار برخی خانواده ها آسیب زننده می باشد ؛ به افرادی که دراین خانواده ها رشد می کنند ، آسیب های عمیق روحی و روانی وارد می شود که اگر این آسیب ها درمان نشود خلاقیت ها ، موهبت ها و استعدادهای افراد از بین می رود .

من درمقالات بعدی از دیدگاه کارن هورنای به شما خواهم گفت که غرورهای عصبی چه بلاهایی بر سر انسان می آورد و انسان را چگونه به نابودی می کشند .

همانگونه که درمقاله قبلی گفتم بدلیل اینکه برخی ازجنبه های وجودی ما یا برخی از رفتارهای ما مورد تأیید بزرگترها نبوده است ما بخشی از وجود خود را نادیده گرفته ایم و چون این بخش را نادیده می گیریم در هماهنگی با ما ننیستند . مثلا اگر من دروغگو بودن خودم را بعنوان بخشی ازوجود خودم نپدیرم هرزمان که اقدام به دروغگویی می کنم با شلاق سرزنش به جان عزت نفس خودم می افتم ، اما اگر دروغگو بودن خودم را بپذیرم زمانی که مرتکب دروغ گفتن می شوم بجای سرزنش کردن خودم ، می پذیرم که دروغ گفتم و برای دروغ گفتن خودم هیچ توجیه وبهانه ای نیاورم فقط بخودم می گویم که من فردی راستگو هستم و گاهی اوقات دروغ می گویم این به پذیرش و درنتیجه آرامش ما بیشتر کمک می کند .

بنابرای با توجه به اینکه انسان به وسیله آزمون خطاهاست که رشد می کند اگر ما خو دمان را بدون قید و شرط بپدیرم احتمال تکرار خطاها کم می شود و درنتیجه اضطراب اساسی هم ازما دور خواهد شد و ما درآرامش روحی و روانی بیشتر به پرورش استعدادهای درونی خود خواهیم پرداخت .

چرا لازم است که ما از آسیب های گذشته رها شویم ؟ همانگونه که کارن هورنای می گوید : در یک ساختار خانوادگی ناسالم استعدادهای طبیعی کودک بارور نمی شود و چون کودک مرتب به این فکر می کند که آزارها و اذیت های خانواده را چگونه از خودش دور کند .یک نوع شخصیت عصبی هم در آو شکل می گیرد ،

زمانی که ما بخش های آسیب دیده وجود خودمان را نمی بینم و آنها را انکار می کنیم به لحاظ درونی به هماهنگی نخواهیم رسید و تارمانی که ذهن افراد ازمحتوایات بیمارگونه ناخو د آگاه استفاده می کند فرد نمی تواند خلاقانه به حل مسائل خودش رسیدکی کند .

ما ضعفهای زیادی را درخودمان پنهان کردهایم چون دوست داشته ایم مورد تأیید دیگران باشیم آنها را در خودمان پنهان کرده ایم .و در واقع وجود ما مثل یک قفسی تنک و تاریک شده است که ازترس پدیرفته تشذن حتی چیزهای خوب را هم پنهان کرده ایم .

برای همین ما ازدست خودمان عصبانی هستیم و این خشم را به مسائل بیرون خودمان نسبت می دهیم .

اگر که ما می خواهیم از این دردها و رنج های درونی رها شویم اولین گام این است که به گذشته برگردیم و ببینیم که چه چیزهایی در ما پنهان است که اجازه نمی دهد ما به انسانی تبدیل شویم که باید باشیم .

اگر ما تحمل کردن و سرزنش و انکار را انتخاب کردیم بخاطر این است که ترس داریم با واقعیت های درونی خودمان روبرو شویم .

شما انسانهای زیادی را می شناسید که به کارهای عادی و پیش پا افتاده مشغول هستند لازم است یک عهد جدید با خودتان ببندید و تمام انرزی هایی که در درون شماهست را بشناسید این انرژی ها تمام افکار ، خیالات و باورها و ضعف ها و قوت های ما می باشد و غرورهای عصبی که در شما شکل گرفته است .

یا اینکه به شغل و حرفه و زندگی خودشان با خلاقیت نمی پردازند بلکه بصورت روزمره از خواب بر می خیزند و به امور زندگی می پردازند و همیشه بدنبال یک اتفاق خوب در بیرون از خودشان هستند که در زنذگی آنها رخ بدهد و آنها را برای چند وقتی خوشحال کند .

واقعیت این است که انسان بایست بتواند این خودی را که می شناسد و با آن زندگی می کند و باعث درد و رنج و خود فراری می شود را کنترل و مهار کرد و لازمه آن این است که شخص ابتدا آن خودی را که طی سالیان در درون خودش پنهان کرده است را دقیقا بشناسد .

یکسری اعتقادات فرمان زندگی ما را گرفته است و شهامت جلو رفتن را نداریم مثلا اینکه : من نمی تواند این کار را بکنم …..هیچ وقت برای من چنین وضعیتی پیش نمی آید….من شایسته نیستم ….من قابلیت ندارم ….

یک “من” ازدوران کودکی در ما شکل گرفته است که این ” من” بیچاره و درمانده و مستأصل است هرچند که در ظاهر فکر می کنیم خیلی قوی هستیم اما اینکه ما احساس خوشحالی و رضایت نمی کنیم بدلیل این است که یعنی این” من ” را فراموش کرده ایم و مثل یک جزیره ای هست که از ما جداشده است و وجود ما به دو قسمت شده است .

این” من ” بیچاره گاه و بی گاه سرو صدا می کند که او را نجات بدهیم و ما نا آگاهانه به راه خودمان در تاریکی ادامه می دهیم تا جایی که به بن بست می رسیم .

مثلا من درگذشته فکر میکردم هرچه جلو تر بروم خوشبخت تر می شوم اما هرچه جلوتر می رفتم احساس ناراحتی من بیشتر بود هرچه من دربیرون موفق تر بودم در درون ناآرام تر و ناراحت تربودم .

بخاطر اینکه “من بیچاره ” فریاد می زد که نجاتش بدهم اما از او فرار می کردم .

من آدمی هستم که دارای استرس زیاد هستم و نگران عقب افتادن کارهایم هستم همیشه .

من این استرس را ازکجا به ارث برده ام نمی دانم . اما این را می دانم که بدلیل تأییدطلبی در گذشته سعی می کردم یک انسان کامل باشم که همه کارها را به موقع انجام می دهد و وجود یک غرور عصبی بنام کمال گرایی مثل بختک روی احساسات من افتاده بود که به محض تأخیر در کارها نفس من را می گرفت .

و همین استرس مزمن را اگر من امروز کنترل نکنم ذره ای فرصت توجه به خودم را نمی دهد و من بازهم ازخودم فاصله می گیریم .

لازم است که از اسارت انرزی های ناشناخته درون رها شویم و اولین گام سناختن این انرژی هاست.

 

 

 

 

 

 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *