نقاب های شخصیتی ازدیدگاه یونگ :

آشنا شدن با  نقاب های شخصیتی نقش بسیار مهم وکلیدی در شخصیت شناسی دارد و دلیل عمده اش هم

این است که منشأ بسیاری از رفتارهای ما درپس نقابها نهفته است

شما تصور کنید دریک مکان عمومی نشسته اید و یکنفر بغل دست شما می نشیند و شما به شدت ار آن شخص بدتان می آید و درظاهر هم هیچ برخورد بدی با شما نداشته است  و ریشه و علت آن بر می گردد

به آنچه که در درون شما نهفته است .

نظریه یونگ :

در نظریه یونگ روان انسان ازسه قسمت تشکیل شده است ” من آگاه ” ،” ناخودآگاه شخصی ”

” ناخود آگاه جمعی ” .

ناخودآگاه شخصی: تجاربی هستند که زمانی آگاه بوده اند ولی سرکوب شده اند .

عقده ؛ عبارت است از مجموعه متشکل و سازمان یافته ای از احساسات ، تفکرات ، ادراکات و خاطرات که در ناخودآگاه شخصی مستقرند . عقده ممکن است خود مختار شود و کنترل تمام شخصیت را بدست بگیرد.

اگر چنین شود ، شخص تمام وجود خود را در خدمت ارضای آن عقده قرار می دهد . یونگ ابتدا منشأ

عقده ها را رویدادهای ناگوار دوره کودکی می پنداشت اما بعد به این نتیجه رسید که آنها از تجربه های ژرفتری سرچشمه می گیرند . به نظر وی تجربه های خاصی که در تاریخ تکامل بشر از راه مکانیسم های توارثی از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابند ، بر عقده ها تأثیر می گذارند .

ناخود آگاه جمعی : عبارت است از تجربه های اجدادی ما طی میلیون ها سال که بسیاری از آنها ناگفته باقی مانده است و یا انعکاس رویدادهای جهان ماقبل تاریخ ، که با گذشت هر قرن تنها میزان اندکی به آن افزوده می گردد. ازنظر یونگ ناهشیاری جمعی نه تنها منشأ بسیاری از اعمال حیاتی و خلاقیت های ماست ، بلکه مبنای رفتارهای روان رنجور و نامعقول ما نیز می باشد .

ازنظر یونگ : ناخودآگاه جمعی انبار خاطرات نژادی است و مخزن تمام تجاربی که طی تکامل انسان ، بوسیله نسل ها تکرار شده است .

کهن الگو : عبارتند از عناصر سازنده نا خود آگاه جمعی . اینها تجربیات و معلوماتی هستند که در طول تاریخ بشری از نسلی به نسل دیگر منتقل شده اند .

پرسونا یا نقاب : منظور یونگ از این اصطلاح صورتی است که شخص با آن در اجتماع ظاهر می شود .

اما در واقع جامعه است که پرسونا یا نقاب خاصی را به شخص تحمیل می کند . اگر تأثیر جامعه شدید باشد ضخامت این ماسک زیادتر می شود و آدمی استقلال شخصیت خود را از دست میدهد و به شکلی که جامعه خواسته است در می آید ، بنابراین دیگر نمی تواند هدفها و آرزو های واقعی خود را دنبال کند و آنها را تحقق بخشد . این نقاب ها ما به گونه ای که می خواهیم در جامعه ظاهر شویم نشان می دهد .

ارتباط با افراد گوناگون نقش ها یا صورتک های گوناگون می طلبد . مادامی که شخص از وجود این

صورتک ها برصورت اصلی خود آگاه است ، نقاب بی ضرر است ، اما زمانی که شخص تبدیل به آن نقش شود سایر جنبه های شخصیت مجال رشد و پرورش پیدا نمی کنند  و انسان از خود راستین بیگانه می شود.

تفاوت میان اشخاص سالم و ناسالم این است که اشخاص ناسالم خود را نیز همراه دیگران فریب می دهند .

شخص سالم می داند چه وقتی چه نقشی را بازی کند و در همان حال طبیعت راستین خود را بشناسد .

سایه : نیرومندترین کهن الگو است . سایه در نظریه یونگ معادل نهاد در نظریه فروید است . با این تفاوت که در نظریه یونگ ” سایه ” بصورت دو قطبی از بدترین تا بهترین جنبه های طبیعت آدمی توصیف می شود . به عبارت دیگر تا شر نباشد آدمی نخواهد دانست شر چیست ؟

اینکه ناخودآگاه ما باتوجه به وجود سایه چه دستاوردی برای ما داشته و چه بلاهایی به سر ما آورده” دبی فورد ” از این منظر به مطالعه و ارایه راهکارهای عملی برای یکپارچه کردن شخصیت افراد پرداخته است .

انسانها معمولا احساس درد و فشار روحی می کنند.

هر انسانی نوعی احساس نارضایتی دارد .

معمولا انسانها احساس می کنند که به اندازه کافی خوب نیستند و این احساس آزار دهنده است .

اینکه من خوب نیستم ، من چاق هستم ، من لاغر هستم ، من شایسته نیستم ، من بی ارزش هستم .

تمام این ها پیامهایی است که از ناخود آگاه ما می آید و حال واحساس مارا خراب می کند .

ما ازخودمان می ترسیم . از تمامی افکار واحساساتی که سرکوب کرده ایم می ترسیم .

تمام افکار و احساسات سرکوب شده در درون ما و در نا خودآگاه ما قرار گرفته است و همان ویژگیهای خوب و بدی می باشد که ما بدلایل مختلف آنها را سرکوب کرده ایم . سایه همان  قسمت از شخصیت درونی ما است که ما می ترسیم با آن رو برو شویم .

 لازاریس نویسنده و آموزگار معنوی می گوید : ” راه حل در سایه نهفته است ، سایه ، راز تغییر و دگرگونی را در بر دارد ، تحولی که می تواند در سطح سلولی اثر بگذارد و ” دی . ان . ای . ” را تغییر دهد . ”

سایه ما شخصیت اصلی ما را در بردارد ، سایه ارزشمندترین موهبت های ما راداراست .هر گاه جرأ ت کردیم وارد دنیای درون خودمان شویم وبا سایه شخصیت خود مواجه شویم و بانیک وبد وجود خود آشنا شویم به صلح و آشتی و یکپارچگی درونی خواهیم رسید .

با پذیرفتن نیک وبد وجودمان می باشد که می توانیم آزادانه اعمال خودمان را انتخاب کنیم .

تا زمانیکه ما باسایه خود آشتی نکرده باشیم مثل یک شخص ناسالم نقاب به چهره می زنیم و آن نقاب ها جزو شخصیت ما می شود .اما وقتی ما با دنیای درون آشنا شویم می دانیم چرا داریم ازنقاب ها استفاده می کنیم یعنی راز نقاب ها برای ما آشکار می شود و آن زمان است که ما می توانیم آگاهانه

ویژگیهای بد و خوب خود را مدیریت کنیم .

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *